رضا قليخان هدايت

1923

مجمع الفصحاء ( فارسي )

پندارى تب‌خالهء خردك بدميده است * بر گرد [ عقيق ] دو لب دلبر عيّار وان قطرهء باران كه برافتد به گل سرخ * چون اشك عروسيست برافتاده به رخسار وان قطرهء باران كه برافتد به سر خويد * چون قطرهء سيماب برافتاده به زنگار وان قطرهء باران كه بر سوسن كوهيست * گويى كه ثريّاست بر اين گنبد دوّار وان دايره‌ها بنگر اندر شمر آب * هرگه كه در آن آب چكد قطرهء امطار چون مركز پرگار است آن قطرهء باران * وان دايرهء آب بسان خط پرگار هرگه كه از آن دايره انگيزد باران * وز باد درو چين و شكن خيزد هربار گويى علمى از سقلاطون سپيد است * وز باد جهنده متحرّك شده بسيار وانگه كه فروبارد باران به قوّت * گيرد [ شمر ] آب دگر صورت و آثار گردد شمر ايدون چو يكى دام كبوتر * ديدار ز يك حلقه بسى سيمين منقار وان جوى معنبر [ بين ] و آن آب زلالى * پيش در آن بار خداى همه احرار گويى كه همه جوى گلابست و رحيقست * خوبست به ديدار و بديعست به كردار زين پيش گلاب و عرق و بادهء احمر * در شيشهء عطّار بد و در خم خمّار از دولت آن خواجه علىّ بن محمد * امروز گلابست و رحيق است در انهار از تيغ به بالا بكند موى به دونيم * وز چرخ به نيزه بكند كوكب سيّار گر ناوكى اندازد عمدا [ بنشاند ] * پيكان پسين ناوك در پيشين سوفار هم گوهر تن دارد و هم گوهر نسبت * مشكست بدانجا كه بود آهوى تاتار از مردم بداصل نخيزد هنر نيك * كافور نخيزد ز درختان سپيدار ياقوت نباشد عجب از معدن ياقوت * گلبرگ نباشد عجب اندر مه آزار جبّارترى چون متواضع‌تر باشى * باشى متواضع‌تر چون باشى جبّار الحق كه سزاوار تو بودست رياست * ايزد برسانيده سزا را به سزاوار و له ايضا نوروز فرّخ آمد و نغز آمد و هژير * با طالع مساعد و با كوكب منير ابر سياه چون حبشى دايه‌ى شده است * باران چو شير و لاله‌ستان كودكى به شير